X
تبلیغات
احســــاس مــن


احســــاس مــن

...حرفای دلم

سلام دوستهای گلم.

سال 93 رو به همتون تبریک میگم...

انشالله این سال برای هممون یه سال فوق العاده خوب باشه.. واسه همه پر از خوشی و آرامش و سلامتی باشه. و همچنین برای همه سال پر برکت و خیری باشه...

انشالله این سال واسه هیچ کسی مشکل و گرفتاری پیش نیاد. هیچ کسی مریض نشه. هیچ کسی بدهکار نباشه..

هیچ کسی تو زندگیش به بن بست نخوره...

من امسال عید رو کنار خانواده دایی خدابیامرزم بودم. امسال عید با بقیه عیدها فرق داشت. جای خالی داییم هممون رو ناراحت میکرد و حسرت میخوردیم. 2بار رفتیم سر خاکش. هروقت به عکس قبرش نگاه میکردم بغض میگرفتم و اشک میریختم... خدا روح داییمو شاد کنه همیشه...

انشالله خدا به مادر پدر همه ی شما عمر طولانی و با عزت بده...

روزهاتون قشنگ و به یادموندنی... شاد باشید....

+ چهارشنبه ششم فروردین 1393 | 12:45 | لیلا |

خداروشکر فعلا داره همه چی خوب پیش میره...

بابام بلاخره راضی شد که بریم تالار بگیریم. هفته ی پیش 5شنبه منو علی با بابام رفتیم تالار مجلل بیعانه دادیم و قرارداد بستیم برای 21خرداد... فرداییش منو علی باداداشم و زنش رفتیم فیلمبردار و موزیک هم رزرو کردیم. آرایشگاه هم رزرو شد. فقط الان لباس عروس مونده که باید انخاب کنم. میخوام مدل دانتل و استین 3رب باشه...

علی دوس داره آستین دار باشه... منم حرف عشقمو قبول کردم.

علی فعلا بیکاره... خداکنه بعد عید دوباره مشغول به کار بشه.

منو علی با مامانم احتمالا 27اسفند میریم کرج تا سال تحویل رو کنار زنداییم اینا باشیم...

دیروز رفتم پروژمو تحویل دادم... خداکنه نمره ی خوبی بده.. این استاد از اون استاد قبلی خیلی بهتره..

اون قبلی رو خدا ازش نگذره الهی که 4واحد از درسامو انداخت و همینطور استاد ریاضی که دوبار منو انداخت... و الان مجبورم برای سومین بار درسی که متنفرم رو بخونم...

خدایا به خاطر همه چی ازت ممونم... همیشه هوامونو داشته باش. نذار زندگی بهمون سخت بگذره...


+ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 | 22:16 | لیلا |

سلام به دوستان مهربونم...

این روزها بدجورر اوضاع قمر در عقربه...

همش به درٍ بسته میخوریم...

علی تازه یه هفته بود که تو یه شرکت پخش مواد غذایی مشغول به کار شده بود با همون نیسانی که بابام داده بود بهش راننده بار بود. بعد از یه هفته موتور ماشین مشکل پیدا کرده. میگن یَتقان ماشین خراب شده. و علی برد نمایندگی گفتن باید یه موتور جدید از تهران برامون ارسال کنن یه ماه طول میکشه... خلاصه هیچی دیگه علی هم رفته شرکت گفته اوضاع ماشین اینطوریه اونا هم گفتن دیگه نیا ما فقط ماشینو لازم داشتیم یکی دیگه رو استخدام میکنیم. خلاصه علی از کار بیکار شد... این از این... لعنتی تو شهر رشت هم اصلا کار پیدا نمیشه...

وام ازدواجمون هم که بعد از ۳ماه هنوز آماده نیست... هربار میریم میگن باهاتون تماس میگیریم و چند تا وعده سرخرمن میدن. آخه این چه اوضاع مملکتی که ما داریم. ماشین نو میخریم که واسمون خراب نشه خرج برنداره واسمون که اینطوری میشه. چرا این دولت انقدر دزد و کلاه بردار داره...

چرا هیچ کس به فکر این جوونامون نیست. چرا بخاطر یه وام ۶میلیونی که بخاطرش کُلی مدرک و سند و ضامن ازمون میخوان انقدر آدما رو کلافه میکنن. آخه پس این جوونای امروزی با چه امیدی ازدواج کنند.؟

چرا هیچ کس جرات نداره اظهار نظر کنه و اگه اظهار نظر میکنن چرا این دولت اینقدر بیرحمه که به خواسته های ما جوونا توجه نمیکنه... یکی هم که میخواد مملکتمون رو درست کنه اصل کاری نمیزاره... به خدا دارم دیوونه میشم...

دلم خیلی خونه... ای کاش الانم مثل قدیما به دست آوردن هرچیزی راحت و بی دردسر بود....

این جامعه ما هر روز مشکلاتش داره بیشتر میشه... هر روز گرفتاری مردم بیشتر میشه...

الان از هرکی بپرسی هیچ کس از زندگیش راضی نیست... یعنی از این وضعیت کشورمون راضی نیست...

ای کاش کشورمون طوری بود که میتونستیم واقعا بهش افتخار کنیم ولی حیف که نمیشه...

خدایا خواهش میکنم ازت یه کاری واسه علی پیدا کن که دیگه از اون نیاد بیرون. واممون هم یه کاری کن تا قبل عروسیمون زودتر آماده بشه باهاش قراره سرویس طلا بخریم. خدایا ما همیشه امیدمون به لطف  و رحمت تو هست... میدونم بنده ی ناسپاسی هستم اما ازت میخوام درکم کنی. و گره از مشکلاتمون باز کنی...

راستی هفته ی پیش مادرشوهرم و دو تا از برادرشوهرام و خواهرشوهرم اومدن خونمون زنداییم بعد از مرگ داییم اولین بار بود که میومد خونمون با اومدنش دل منو مامانم یه طوری شد. چون همیشه زنداییم با داییم میومدن خونمون... زندایی. مامانم. من و خواهرشوهرم. برادرشوهرام همه گریه کردیم. و واسه روح دایی مهربونم فاتح خوندیم. زنداییم واسه عیدی بارم یه انگشتر به شکل گل خرید و داد به من. خواهرشوهرمم یه شال. برادرشوهرامم یکی پارچه چادری یکی یه لوز که جاریم بهم داد.

هنوز هم بعضی وقتا داییم میاد به خوابم. هرروز بهش فکر میکنم. و افسوس میخورم...

راستی پریروز منو علی رفتیم چند تا تالار سر زدیم. یکیش رو خوشم اومد. شاید اگه خدا بخواد عروسیمونو ۲۱خرداد بگیریم...

خدا چشم بد رو ازمون دورکنه و به خانواده ام و همسرم سلامتیو عمر طولانی عطا کنه...

و از همه مهمتر منو علی هرروز خوشبخت تر از دیروز بشیم... الهی آمین...

+ شنبه سوم اسفند 1392 | 16:17 | لیلا |

یک سال گذشت...

یک سال از خاطره ی شیرین عقدمون

یک سال از انداختن حلقه هامون تو دست هم

یک سال از محرم شدنمون به هم

یک سال از اولین بوسه ی تو.. اولین آغوش تو

یک سال از خوشبختی در کنار تو بودن گذشت...

چه خوب گذشت... چه زود گذشت...

چه خوب که به زندگیم اومدی و تو بهترین دلیل زنده بودن من شدی ای بهترین من.

ای نفس من... تا وقتی که تو این دنیا باشم قلب من فقط بخاطر تو میتپه...

دوستت دارم علی جان همسر دوست داشتنی من...


سالگرد ازدواجمون مبارک...

+ جمعه یازدهم بهمن 1392 | 12:21 | لیلا |

سلام به همه دوستای بامرام و مهربون...

اینجا میخوام از اوضاع و احوال زندگیم بنویسم.

همه چی تقریبا خوب پیش میره. گفته بودم که حال بابام خوب نیست. ولی بعد از رفتن به دکتر و خوردن داروهاش الان دیگه در سلامت کامل به سر میبره و حالش خیلی خوبه خداروشکر... و همه از این موضوع خوشحالیم.

علی هم از ۱۱دی اینجاست. و دربه در دنبال کار بود. بابام نیسانی رو که واسه کار ساختمون خودش خریده بود داد به علی که باهاش کار کنه. علی چندجا مواد غذایی سر زد که هرکدومشون یه شرایط خاصی رو گذاشتن که علی با مشورت با بابام تایید نکرد. یکیش درصدی پول میداد. که بابام قبول نکرد و گفت درصدی اعتبار نداره باید دید ماهیانه چقدر بهت میده. یکیش هم میگفت هفته ای یه بار تورو تنها میفرستیم آستارا. بابام هم گفت جاده آستارا خطرناکه و منتفی شد. از اون ور به داماد علی که کارش میوه فروشیه پیشنهاد دادیم که برن از میدون یا از باغ میوه بگیرن و با نیسان بفروشن. که قبول کرد. دیروز رفتن چابکسر سمت مازندران و ۱تن پرتقال گرفتن.

پریروز یه امتحان داشتم تاریخ تحلیلی صدر اسلام ولی سخت بود. خداکنه نمره ی خوبی بگیرم.

فعلا همه چی خوب پیش میره. خداکنه تا عروسیمون دیگه هیچ اتفاق بدی نیفته. خدایا ازت خواهش میکنم از عزیزانم محافظت کن و به همشون عمر طولانی بده. من بعضی وقتا بازم خواب دایی مرحوممو میبینم. دیشب یهو دلم براش تنگ شد اشکم دراومد و براش فاتحه خوندم. ای کاش میموند عروسیمون میدید. خیلی دایی مهربونی بود... روحش شاد باشه همیشه.

دوستهای گلم برای همتون آرزوی خوشبختی و موفقیت میکنم. شاد و سلامت باشید.

+ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 | 14:2 | لیلا |

سلام به همگی. امیدوارم همه حالشون خوب باشه...

میدونم یه ماهه وبمو آپ نکردم. اصلا حوصله ی نوشتن نداشتم.

از اون روزی بنویسم که علی اومد رشت واسه وام ازدواجمون و ۱۲روز رو کنار هم بودیم ولی شب یلدا رو چون باید امسال پیش مادرش میبود نتونست کنار من باشه. و من دلم خیلی گرفت. میدونم وظیفه منم بود که برم کرج. چون امسال اولین سالی بود که زنداییم تنها بود و شوهرش دیگه کنارش نیست و بعد از این هر سال عیدها و شب یلدا رو باید بچه هاش پیشش باشند حتما تا احساس تنهایی نکنه. من تازه چندروزه که با مرگ داییم کنار اومدم و کمتر فکرشو میکنم. هروقت به خاطره هایی که با داییم داشتم فکر میکردم دلتنگش میشدم و اشکم ناخودآگاه درمیومد. هنوز باورم نمیشه داییم انقدر زود از بینمون رفت... خداکنه تو اون دنیا جاش خوب باشه و روحش شاد باشه..

راستی زنداییم و خواهرشورم و برادرشوهر بزرگم با هم دیگه مشورت کردن و تصمیم گرفتن که ما دیگه واسه عروسی تا سال داییم صبر نکنیم چون شاید ممکنه خدای نکرده اتفاق بد دیگه ای بیفته و ما دیگه هیچ وقت نتونیم عروسی بگیریم. و قرار شده اگه خدا بخواد بهار عروسی کنیم.

یه موضوع دیگه ای هم هست و اون اینه که بابام الان دوهفته است ناراحتی اعصاب گرفته و خونه نشین شده و با هیچ کس حرف نمیزنه . هرروز خونمون مهمون میاد واسه دیدن بابام و صحبت کردن باهاش تا روحیه اش بهتر بشه...

الان هم همه خانواده نگران بابام هستیم. خداکنه حالش خوب بشه. دکتر رفته چندتا دارو داده ولی هنوز بهتر نشده و دکتر گفته آزمایش باید بده و شاید بهش شوک  بدیم. ما خیلی نگرانیم. خدا خودش کمکمون کنه. اگه بلایی سر بابام بیاد من دق میکنم. دیگه تحمل مصیبت ندارم. نمیدونم چرا امسال پاییز و زمستون انقدر برام بد گذشت. خدا آخرشو به خیر بگذرونه. دوستای گلم واسه بابام دعا کنید.

علی هم قراره جمعه بیاد. خیلی دلتنگشم... بدون اون چقدر دیر میگذره...

+ دوشنبه نهم دی 1392 | 0:45 | لیلا |

سلام به دوستهای بامعرفت و مهربونم...

اول از همه ممنونم بخاطر همدردی هاتون و احوال پرسیهاتون. مرسی که همیشه بهم لطف دارین و با نظرات قشنگتون خوشحالم میکنید.

از حال و روزمون بگم. 4شنبه پیش علی به همراه خواهرش رفتن کرج. و من دوباره تنها شدم... ولی این دفعه مثل سریهای قبل زیاد بیقراری نکردم. شاید بخاطر اینکه این هفته پنجشنبه قراره همو ببینیم. چون جمعه مراسم چهلم دایی خدا بیامرزمه. و قراره تو مسجد نهار بدن.

چند روزه که بازم خوابهای عجیب میبینم. دیروز هم که میدیدم خونمون رو در و دیوار و سقفش پر از مورچه شده و نمیشه نفس کشید. خیلی خواب مسخره ای بود. و یه روز هم خواب دو تا سگ بزرگ میدیدم که یکیشون داره بهم حمله میکنه. و بعد  خودمو تو یه ساختمون نیمه کاره میبینم که یه پسره چاقو دستش میخواد بیفته دنبالم و من فرار میکنم. تعبیر خواب سگ که یعنی دشمن. چاقو هم یعنی پشت سرم بدگویی میکنند. مورچه هم که وقتی تو نت خوندم تعبیرشو یعنی بلا. مصیت مخصوصا اینکه تعدادش فراوان باشد. از وقتی تعبیرشو خوندم یه آشوبی افتاده تو دلم. به علی خوابمو تعریف کردم اونم نگران شده بنده خدا ولی وقتی خوابو به زنداییم تعریف کرده میگه دیدن مورچه تو خواب روزیه... نمیدونم واقعا گیج شدم. ولی خدانکنه یه مصیبت دیگه واسمون پیش بیاد.

آخه 20 روز قبل اینکه داییم بره بیمارستان خواب دیده بودم که خونه داییم اینا رو درو دیوار و سقفشون یه عالمه موش داره راه میره. که وقتی خوابو به زنداییم تعریف کرده بودیم میگه از اون روزی که لیلا این خوابو دیده بود دلم هری ریخت پایین. ولی به رومون نیاورد  میگه دیدن موش تو خواب بلا و غصه است. زنداییم خوابهارو خیلی خوب تعبیر میکنه و همیشه منو مامانمو علی خوابامونو  به اون تعریف میکنیم.

خدا خودش بخیر بگذرونه.. خواب داییم هم دیدم 3روز پیش هم خواب داییم دیدم که اومده خونمون با مامانم حرف میزنه. و میگه حاج خانوم تو خیلی صاف و ساده ای . منم به داییم میگم دایی تو که از مامان منم ساده تر و مهربونتری. بعد داییم میگه که نه مادرت از منم بهتره. بعدش از ما خداحافظی میکنه و میره.

نمیدونم چرا داییم تو خواب از مامانم تعریف میکنه... منظورش چی بود.

خلاصه خدا خودش به خیر کنه... نگرانیم دیدن این خوابهاست..

دو روزه سرما خوردم سرم هم درد میکنه.. فکر کنم از برادر زاده ام گرفتم. راستی عکس برادر زداه ام رو میزارم براتون . اسمش آیدین.. خیلی شیطونه یه جا آروم نمیگییره. ولی با همه شیطونیش خیلی عاشقشیم.

 

این عکس واسه 5ماه پیش

 http://upload7.ir/viewer.php?file=10091458469955804360.jpg

 

 

این عکس جدیدتره

http://upload7.ir/viewer.php?file=65050001141390867542.jpg

 

 

 

+ شنبه نهم آذر 1392 | 14:49 | لیلا |

سلام به همه دوستهای خوبم... ازتون ممنونم بخاطر نظرات قشنگتون و همچنین کسانی که با حرفاشون و دلداری دادنشون آرومم کردن. خصوصا داداش ناصر. مریم جون. مریناز جون. فاطیما جون و بقیه دوستای گلم...

از حال و هوای این روزهام اگه بخوام تعریف کنم. تقریبا از اون حالت شوک و ناراحتی و گریه زاری اومدیم بیرون. البته بعضی وقتا بازم دلتنگ میشیم و از مرگ داییم غمگین میشم ولی سعی میکنم قوی باشم...

علی الان چند روزه کنارمه. و من احساس بهتری دارم. بهش گفته بودم واسه تاسوعا عاشورا بیاد و اون بخاطر ترافیک جاده ها دو روز جلوتر یعنی روز ۲شنبه هفته پیش اومد رشت. و قرار بود جمعه برگرده که مامانشینا گفتن قراره ۳روز دیگه بیان رشت تا بیان خونه مامانمینا دعا بدن (یعنی فاتحه بخونن). آخه ما ترکها رسممونه هرکی که میمیره افراد خانواده داغدار میرن خونه ی فامیلهای نزدیک مرحوم و فاتحه میخونن براش...

من همون روز اولی که علی اومده بود یعنی هفته پیش شبش خواب دیدم که داییم اومده خونمون و لباسش گلی شده و انگار که از قبر اومده بیرون و زنده شده و داره با داداشم حرف میزنه و بعدش هممون داییم میبینم سرحال و زنده نشسته رو مبل تعجب میکنیم. و داییم بهمون میگه که من دوباره زنده شدم و الان اومدم اینجا و ما هم خیلی خوشحالیم. علی هم خونمونه و از خوشحالی داشت گریه میکرد. و بعد ما همگی با داییم روبوسی میکنیم.. بعدش از خواب میپرم. نمیدونم تعبیر این خوابم چیه. ولی انقدر خوابش برام شفاف بود که واقعا حس میکردم این واقعیه و داییم زنده شده. ولی افسوس که فقط خواب شیرین بود.

روزهای تاسوعا عاشورا منو علی یکی دوبار رفتیم دانای علی دسته نگاه کردیم و روز عاشورا صبحش رفتیم سمت محلمون دسته بود و داشتن خیمه هارو آتیش میزدن تماشا کردیم بعد رفتیم از یه خونه که غذای نذری میدادن نهارمونو گرفتیم . آوردیم خونه خوردیم... عصرش با ۳تا از داداشام و خواهرم و مامانم رفتیم امامزاده هاشم. اونجا هم شلوغ بود

و بعد از برگشتمون از امامزاده شبش علی میخواست با بابامینا و داداشمینا بره حسینیه ولی من ازش خواستم باهم بریم دانای علی میخوام شمع روشن کنم. اونم حرفمو قبول کرد و بخاطر من نرفت هیات حسینیه..

و با هم رفتیم دانای علی خیلی شلوغ بود.. همه شمعاشونو گوشه کنار خیابون روشن میکردن. ولی من دوس داشتم درست رو پایه های بقعه  دانای علی روشن کنم. با اینکه اجازه نمیدادن ولی عشقم تونست با چرب زبونیش اون پسر بسیجی رو راضی کنه که همونجایی که میخوام شمع روشن کنم. و فقط ما تونستیم اونجا شمع روشن کنیم. و من از ته دلم نیت کردم. علی هم همینطور...

الان ۳روزه که علی با بابام میره سرکار چون این چندروزی که رشته دوس نداره بیکار باشه. و اینکه علی از دانشگاش یه ترم مرخصی گرفت. چون نمیتونست درس بخونه. یعنی حس درس خوندن نداره. حالا هی داداشم بهش تیکه میندازن که چرا مرخصی گرفتی اشتباه کردی.پولت هدر رفت و از این چرت و پرتا. علی هم ناراحت میشه میگه اونا چرا تو زندگیم دخالت میکنن.. منم طرف شوهرمم. دوس ندارم کسی واسه شوهرم تعیین تکلیف کنه...

این روزها تنها خواهش و آرزویی که از خدا دارم فقط سلامتی و عمر طولانی خانوادم. به خصوص پدرو مادرم و مادر علی

راستی یادم رفت یه خواب دیگه هم تعریف کنم.. چندروز پیش قبل اومدن علی یه خواب خیلی بد دیدم.

و اون این بود. که دیدم تو یه مراسمی هستیم و من میرم پیش مامانم و بهم میگه حالم اصلا خوب نیست و نمیتونم عروسیتو ببینم و بعد بیهوش میفته رو زمین. و من از ته دل زار میزدم و چند نفر مامانمو میبرن بیمارستان یه دکتر میاد بهش شوک وارد میکنن و بعد دستگاه ضربان قلبشو نشون میده که یعنی زنده شد... و من از خواب میپرم. مامانمو صدا میزنم و حالشو میپرسم میگه خوبم چی شده؟؟ خوابمو براش تعریف میکنم بغلش میکنم و میبوسمش...

وای خدانکنه واسه مادرم اتفاقی بیفته از غصه دق میکنم. من به مادرم خیلی وابسته هستم.

بخاطر همین از خدا سلامتی پدر و مادرمو میخوام. من دیگه تحمل مصیبت ندارم..

علی پریشب میگفت تو اتاق تو خواب بودی و من یاد بابام افتادم و داشتم گریه میکردم که یهو صدای بابامو شنیدم که میگه بسه دیگه گریه نکن. میگه صداشو خیلی هم واضح شنیدم و بعد چند لحظه با ترس برگشتم پشتمو ببینم که دیدم کسی نیست و اتاق تاریکه...

میگن مرده ها تا ۴۰روز میان به خانوادشون سر میزنن و همش به خوابشون میاد...

هنوزم که هنوزه بعضی وقتا باورم نمیشه که داییم از دنیا رفته... هرچند الان روح داییم تو آرامشه..

به نظرم خوشی واقعی تو اون دنیاست... ماییم که داریم تو این دنیا عذاب میکشیم. مرده ها تو اون دنیا حالشون از ما خیلی بهتره..

ببخشید سرتونو درد آوردم دوستهای عزیزم. بازم ممنونم ازتون. دوستتون دارم. سلامت و شاد باشید

+ دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 | 17:0 | لیلا |

نمیدونم از کجا شروع کنم و اصلا نمیدونم چی بنویسم. ولی روزهای خیلی سختی رو میگذرونم...

خیلی سخته آدم بهترین داییشو از دست بده. خیلی سخته داییم نتونه عروسی آخرین پسرشو ببینه. این حسرت تا آخر عمر تو دلم میمونه. دایی مهربونم فوت کرد. خیلی مظلوم بود. داییم یه مرد نمونه بود. نمیدونم چرا آدمهای خوب انقدر زود از این دنیا میرن. داییم پارسال همین موقع تو مکه بود. الان زیر خاکه.  میگن آدم خوب و مومن اگه بره مکه به یه سال نمیکشه که میمیره. داییم آخرهای روز عمرش نمیتونست نفس بکشه. نمیتونست حتی آب بخوره. الهی بمیرم براش تشنه از دنیا رفت. مثل امام حسین. الهی فدای لب تشنه ش بشم. دلم خونه. دلم داره از غصه میترکه. هرچقدر بغض میکنم و اشک میریزم. بازم خالی نمیشم. دلم واسه علی کباب میشه. آخه بابا نداشتن خیلی سخته. آدم بدونه که دیگه تا آخر عمرت باباتو نمیبینی خیلی عذاب آوره. آدم بدونه پدرش تو عروسیش حضور نداره و جای خالیش انگار خنجر به قلب آدم میزنه خیلی سخته... چی بگم از این دنیای بیرحم. که به هیچ کس رحم نمیکنه. داییم خیلی زود رفت. فقط ۵۵ سالش بود. داییم تا همین ۲ماه پیش از همه ما سرحال تر بود. کی فکرشو میکرد که یه روزی انقدر زود تنهامون بذاره.

مادرم چقدر گریه میکنه. زن داییم چطوری میتونه بعد از این جای خالی شوهرشو تحمل کنه. ۴تا پسراش و تنها دخترش بعد از این چطوری میتونن داغ نبودن پدرشو فراموش کنن. خدا این مصیبت رو سر هیچ کس نیاره...

داییم بعد از ۲۳ روز از بیمارستان مرخص شد و ۲روز بعد از مرخص شدن. ساعت ۳:۳۰ صبح روز سه شنبه  ۷آبان درگذشت. اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره. که علی ساعت ۵صبح به گوشیم زنگ زد و با حالت پریشونی و ناراحتی و بغضی که داشت بهم جریانو گفت. البته نه اینکه یه دفعه ای بگه. فقط پرسیدم چی شده این وقت صبح زنگ زدی برای دایی اتفاقی افتاده اونم گفت هیچی دیگه خداروشکر. خداروشکر... گفتم چی خداروشکر ؟؟ تورو خدا بگو چی شده. گفت گوشی رو بده عمه( یعنی مامان من). گوشی رو دادم به مامان و علی به مامان گفت که حال بابام خرابه همین امروز راه بیفتین بیاین. ولی ما دلمون خبر میداد که داییم مرده. چون علی هیچ وقت بدموقع به آدم زنگ نمیزد. خلاصه بعد از یه ربع خودم از علی پرسیدم و اونم گفت آره بابا تموم کرده... دنیا رو سرمون خراب شد... با عجله خودمون آماده کردیم و به سمت کرج راه افتادیم. چی بگم که این ره به نظرم طولانی ترین راه عمرم بود. نمیدونم چرا نمیرسیدیم... وسطهای راه همش میزنگیدن که کی میاین. میخوایم بابا رو دفن کنیم. خوب نیست مرده رو زمین بمونه. ولی علی ازشون خواست صبرکنن ما هم بیایم. ساعت ۱۰ رسیدیم آرامستان بهشت سکینه. اول از همه  علی رو دیدیم که به نظرم چهره اش خیلی شکسته شده بود. انقدر هممون ناراحت بودیم که صدا از کسی بیرون نمیومد. فقط اشک و گریه زاری بود. علی پهلوی مامانمو گرفت و آوردش من جلوتر رفتم اول اون یکی داییمو دیدم منو بغل کرد و هردو تو بغل هم گریه کردیم. بعدش زندایی هام. دختردایی هامو بغل میکردم و با صدای بلند گریه میکردم. خیلی لحظه ی دردناکی بود. برای داییم نماز میت خوندن و بعد از نماز. با لا الله اله الله داییمو آوردن یه جا گذاشتن.من از رو کفن به جسد نرم و لاغرش دست میزدم و از ته دل زار میزدم. بیچاره خواهر علی از همه بیشتر گریه میکرد و واسه باباش شیون میزد. هممون میگفتیم داییم خیلی مظلوم بود. خیلی مرد بود. بابامم حتی خیلی واسش گریه کرد. خلاصه واسه دایی یه مرده قرآن خوند و ببعدش اونو تو خاک دفن کردن. به همین راحتی. ولی بعضیها میگن داییم راحت شد. چون خیلی داشت زجر میکشید آخراش. علی میگه بابام موقع مردنش خواست همه بچه ها دورش جمع باشن بعد تموم کرد. میگه وقتی بابام مرد من اولش تو شوک بودم بعد گریه کردم. میزدم تو سرم...

وای چه قیامتی برپا بود خونه داییم. هرکسی میومد گریه سر میداد. مجلس ختمش با چه عظمتی برپا شد. خیلی قشنگ واسه داییم عذاداری میکردن. و همه تو این ختم کمک رسانی میکردن....

من از خدا خواسه بودم که داییمو شفا بده. ازش خواسه بودم معجزشو بهمون نشون بده ولی انگار خدا این طوری مصلحت میدونست که داییم زود از دنیا بره...

الان از خدا فقط اینو میخوام بهمون صبر بده. خصوصا به زنداییم. دخترداییم پسردایی هام و شوهرم...

خدایا داییمو بیامرز. روحش رو شاد کن.

+ شنبه یازدهم آبان 1392 | 7:28 | لیلا |

دلم داره از غصه میترکه.

نمیدونم چرا همه چی خراب شد. داشتیم زندگیمونو میکردیم. همه چی خوب و عالی بود.. داییم چرا اینطوری شد. اون که از همه ما سرحال تر بود. خدایا داییم چرا مریض شد. الان هم که سرطان ریه گرفته. دکترها جوابش کردن. میگن ۶ماه بیشتر زنده نیست... دکترها گفتن ریه زده  همه جای بدنشو داغون کرده. پلاکت مغز استخونش همش میاد پایینتر. و بعضی وقتا هوشیاریشو از دست میده. حالش خیلی بده. نفس نمیتونه بکشه.هیچی از گلوش پایین نمیره. الهی قربون دایی مظلومم بشم که حتی آزارش به یه مورچه هم نمیرسید. همیشه بلاهای بزرگ سر آدمهای خوب و مظلوم میاد. من دارم دیوونه میشم. از غروب که علی جواب آزمایشو گفت یکسره دارم گریه میکنم و از خدا خواهش و التماس میکنم که داییمو شفا بده. حداقل ۱سال دیگه هم بهش عمر بده عروسیمونو ببینه. خدایا خودت رحمی بکن. نذاز عزیزمونو از دست بدیم. نذار علی یتیم بشه. حداقل عروسی آخرین پسرشو ببینه... داییم ۲ماه پیش به بابم میگفت عروسی این دوتا جوونو زودتر بگیرین. انگار میدونست که قراره مریض بشه. نه خدایا نمیخوام فکرشو کنم. من شفای داییمو ازت میخوام. خدایا بازم مثل همیشه خواستمو برآورده کن. فقط یه سال دیگه عمر کنه ولی با جون سالم عمر کنه. خدایا فقط امیدمون به بزرگی و رحمت تو هستش. درهای رحمتتو به رومون نبند. خواهش میکنم...

خدایا معجزه کن. معجزه کن

 

پ.ن:  ۶/۸/۹۲

داییمو دیروز غروب مرخص کردن. الهی قربونش برم. علی میگه از حیاط تا خونه پایینی که مال پسرشه اومد گفت خسته شدم. اب اینکه کولش کرده بودن. بعد شب مامان به علی زنگید و حال دایی رو پرسید علی هم گفت واسه چند دقیقه نفسش بالا نیومد. بعد رفتن واسش سریع کپسول اکسیژن وصل کردن... این روزها همش کارم گریه و زاریه و دعا کردن... علی دیروز میگفت ای کاش تو پیشم بودی تا در کنارت کمی آروم میشدم. الهی فداش بشم. منم دلم خیلی واسه عشقم تنگ شده. آخه اون روز غروب ۴شنبه بدون خداحافظی رفت. من یونی بودم که اس داد حال بابام خرابه دارم میرم کرج... کاش منم الان پیشش بودم. قراره ۴شنبه ظهر بریم کرج دایی رو ببینیم. خدایا حال داییمو هرروز بهتر از دیروز کن... دوستان ممنونم از دعاهاتون...

خدا همه مریضارو شفا بده..

+ شنبه چهارم آبان 1392 | 19:45 | لیلا |

سلام به دوستهاي گلم.

عيد همتون مبارك... اميدوارم همه دوستهايي كه تا الان مجرد هستن سال ديگه همين عيد رو كنار عشق زندگيشون باشند و از ته دل شاد باشن.

خداروشكر ميكنم كه اين عيد رو كنار عشقم ميگذرونم. هميشه هر عيدي ميشد حسرت ميخوردم كه اي كاش علي هم كنارم بود بيشتر بهم خوش ميگذشت. پارسال عيد قربان تنها مجرد توي خونمون من بودم ولي امسال ديگه حسرت نبودن عشقمو نميكشم. علي بهترين مرد دنياست. خيلي هوامو دار و خيلي هم بهم عشق ميورزه و من در كنارش احساس خوشبختي ميكنم. خدايا ممنونم ازت كه بخاطر همه روياهايي كه به واقعيت تبديل كردي.

خدايا الان تنها ازت يه خواهشي دارم. حال داييم رو خوب كن. امروز زنداييم از كرج زنگيد و عيد رو بهم تبريك گفت و گفت شرمنده اگه اونجا نيستم تا عيدي تورو بهت بدم منم گفتم  زندايي اين حرفا چيه من از شما توقعي ندارم. و حال داييم رو پرسيدم گفت خوبه. ولي هنوز هيچ كدوممون تا نتيجه آزمايش مشخص نشه خيالمون راحت نميشه. زنداييم به علي گفته كه ببين ليلا چي دوس داره واسش بخر بعد من پولشو بهت ميدم. علي بهم اينارو گفت و من گفتم هيچي نميخوام. همين كه بدونم دايي حالش خوب شده و خدا سلامتيشو بهش برگردونه انگار واسم چيزي خريدين. علي از اين حرفم خيلي خوشحال شد با لبخند پرسيد جدي ميگي؟؟ گفتم آره به قرآن...

خدايا داييم رو شفا بده. بخاطر اين روز عزيز سلامتي داييم رو ازت ميخوام....

+ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 | 15:47 | لیلا |

سلام دوستام. ازتون يه تقاضا دارم

حال پدرشوهرم( يعني باباي علي) اصلا خوب نيست. الان بيمارستانه. ريه هاش عفونت كرده.

امروز زن داييم به علي زنگيد و خبر داد. خيلي نگرانيم مخصوصا علي. طفلك از ناراحتي دستهاش ميلرزيد.

لطفا براي سلامتيش دعا كنيد. منو مامانمو علي فردا ميخوايم بريم كرج. خداكنه اتفاق بدي نيفته. چندروزي هم بود خوابهاي عجيب ميديدم. دوستهاي گلم خواهش ميكنم براي سلامتي داييم دعا كنيد. ممنونم.

خدا همه مريضا رو شفا بده.

راستي امروز هشتمين ماهگرد عقدمونه...


اضافه شد...

ما جمعه ي هفته ي پيش رفتيم كرج. منو علي و خواهر شوهرم(دخترداييم).  به اون هنوز چيزي نگفته بوديم ولي با تماسهاي مكرر زنداييم و پسرداييم و صحبتهاي مشكوك علي با اونا بلاخره خواهرشوهرم ماجرا رو فهميد. علي به زهرا گفت كه بابا تو بيمارستانه و اونم گريه كرد. داييم تو بيمارستان شريعتي تهران بستري شده بود. يه هفته كامل هر روز ساعت 1 راه ميفتاديم و 4عصر برميگشتيم كرج. داييم خيلي رنگش پريده بود و خيلي هم لاغر شده بود. دلم واسش كباب شد. مامانمو دخترداييم همش گريه ميكردن ولي زنداييم با اينكه خودش هم خيلي ناراحت بود به هممون دلداري ميداد مخصوصا تك دخترش. علي هم كه بعد از 3روز همه چي تو دلش ريخته بود شنبه شب وقتي تو خونه تنها بوديم آهنگ غمگين از رو موبايلم گذاشت بغضش تركيد و تونست يه دل سير گريه كنه. من اولين بار بود كه ميديدم علي اينطوري گريه ميكنه دلم خيلي گرفت منم اشكم دراومد ولي بعد نيم ساعت آروم شد. واسش آب آوردم بخوره. بهش دلداري دادم كه بابات حتما خوب ميشه من دلم روشنه و از اين حرفا. ولي خداروشكر ميديديم كه روز به روز حال داييم بهتر ميشه. ولي هنوز منتظر جواب آزمايش اصلي هستن. خداكنه سرطان نباشه. اگه هم باشه خوش خيم باشه. همه ي بچه هاي داييم ناراحت و نگران هستن. ميگن خدا حداقل يه 2سال بيشتر به بابا عمر بده تا كنارش باشيم. هر شب هم يكي از بچه ها ميموند مراقب داييم ميشد.

خدا همه مريضارو شفا بده...

الهي آمين

+ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 15:37 | لیلا |

خدارو هزارمرتبه شکر. همه چی خوب پیش میره.

عشقم جمعه ی هفته پیش اومد رشت و دیگه قراره واسه همیشه پیش هم باشیم. خیلی خوشحالم که علی رو هر روز میبینم و هر شب کنارش میخوابم. راستی عشقم دانشگاه نیمه دولتی تو رشت قبول شد. خودش اصلا فکر نمیکرد قبول شه آخه هیچی نخونده بود ولی ماشالله انقدر ذهن خوبی داره که هرچی از قبل یاد گرفته بود رو تو حافظه اش مونده بود. هردومون خیلی خوشحال شدیم از این خبر. فردا قراره بریم واسه ثبت نام. از خدا ممنونم بابت همه چی. حواسش بهمون هست و اینکه با این اتفاقات خوشحال کننده حالمونو بهتر میکنه. علی الان با بابام تو ساختمون سازی کمکش میکنه و فعلا همونحا به کار مشغوله و قراره تا قبل عروسی به همین کار مشغول باشه و حقوقی که بابام بهش میده رو پس انداز کنه واسه خرج عروسی و آیندمون. راستی قراره ۱۴ بریم کرج واسه گرفتن وام ازدواجمون. خداکنه ۱۰ میلیون بهمون بدن. هنوز سرویس طلامو نگرفتم. خداکنه تا اون موقع طلا ارزونتر بشه. دوس دارم هرچه زودتر تاریخ عروسیم معلوم بشه ولی احتمال میدم فروردین سال ۹۳ باشه.

از خدا میخوام همه دوستای وبلاگیم به عشقشون برسن. خصوصا مریناز و پری جون...

برای همشون آرزوی خوشبختی میکنم.

+ یکشنبه هفتم مهر 1392 | 11:46 | لیلا |

اونقدر تو خوبی که میخوام تورو رو چشمام بزارم

هرچی که درد و غم داری از تو دلت دربیارم

اونقدر تو خوبی که دلم هردقیقه تورو میخواد

یه روز که پیشم نباشی دلم زود از پا درمیاد

اونقدر تو خوبی که دلم میخواد فقط نگات کنم

هرچی که دارم از خودم قربونی چشمات کنم

اونقدر تو خوبی که وجود تو واسم یه نعمته

تورو به آغوش کشیدن. بوسیدنت یه لذته

اونقدر تو خوبی که هرگز از دیدنت سیر نمیشم

تموم زندگیم تویی با بودنت پیر نمیشم

اونقدر تو خوبی که با تو خوشبخت ترین عالمم

تو بهترینی واسه من خیلی دوستت دارم گلم

تو خوبی و مقدسی

برای قلب عاشقم تو نفسی. همه کسی

+ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 | 1:6 | لیلا |

سلام.

اين پستي كه ميذارم دقيقا يه ماهه كه از پست قبلي گذشته.

تو اين يه ماه اتفاقات خوب و به ياد موندني برام افتاده.

اول اينكه ۱۳مرداد علي اومد رشت. دو روز قبلش از بس نخوابيده بود. از بس فكر بيكار بودنشو كرده بود خوابش نميبرد و بلاخره تصميم گرفت بياد رشت پيش من. صبح روز ۱۳ علي بهم اس داد كه يه خبر مهم دارم. منم نگران شدم پرسيدم چي شده. گفت تو راهه داره مياد رشت. من هم خوشحال شدم هم تعجب كردم آخه علي قرار بود ۱۸مرداد واسه عيد فطر بياد اينجا. بعد زنگيدم بهش پرسيدم جون من راست ميگي الان تو راهي. خنديد گفت الان نه ولي ۲ساعت ديگه ميخوام راه بيفتم. بعد گفت الان داره ميره مانتو فروشي واسم مانتو آب كاربني بگيره. آخه خودش خوشش ميومد اين رنگي مانتو پوشم. بعد سايزمو پرسيد. ساعت ۱ راه افتاد و ۵ رسيد خونمون. البته من قبلش آرايشگاه بودم. ساعت ۵:۳۰ رسيدم خونه. مامانمو تو آشپزخونه ديدم ولي علي تو سالن نبود. از مامان پرسيدم علي كو گفت چشمت روشن علي تو اتاقه بالاست. سريع خودمو رسوندم به اتاق ديدم رو به بالكن پشت به من دراز كشيده دلم براش ضعف رفت. آروم كنارش دراز كشيدم و از پشت بغلش كردم... اونم بهم لبخند ميزد. خداروشكر كردم بخاطر اينكه علي كنارم بود و من حس خوبي داشتم. علي يه شاخه گل رز صورتي آورده بود كه روش يه كارت بود با عنوان بي تو هرگز و مانتو آب كاربنيمو كه خريده بود بهم داد خيلي از سليقه اش خوشم اومد و ازش تشكر كردم. رفتم پوشيدم و اونم با شوق نگام ميكرد. شب علي تونست كنار من راحت بخوابه. چند رزوي رشت بوديم. داييم اينا هم شنبه ۲۰ اومدن رشت نهار مهمونمون بودن. دايي كوچيكم با زن و بچه هاش و خواهرم هم دعوت بودن. يكي از روزهاشو منو علي تنهايي رفتيم امامزاده اسحاق . يكي دو شب شبها من شام ميذاشتم. يه بار لازانيا. يه بار آش دوغ. يه بار هم املت مكزيكي. كه هر۳تاش هم خوش مزه بودن.

يكي از روزها رو با مامان باباي علي و خواهرش و دامادش و مامانم رفتيم امامزاده ابراهيم و خيلي هم خوش گذشت. و ۲۳مرداد منو علي با اجازه از بابام با ماشينمون رفتيم كرج ۵روزي اونجا مونديم. يه روزشو رفتيم تهران شنيده بودم امامزاده صالح خيلي جاي قشنگيه به علي سفارش كردم بره. امامزاده سمت تجريش بود. رفتيم زيارتمونو كرديم و تو بازار و پاساژش دور زديم. نهار خورديم و برگشتيم ازدوباره كرج. اون چند روز هم ۳بار كافي شاپ رفتيم. دوبار پارك رفتيم با داييم اينا كباب زديم تو پارك چمران. در كل خوش گذشت.  و ۲۹ مرداد برگشتيم رشت. يكي از همكارهاي بابام يه اري واسه علي پيدا كرده كه علي تو رشت موندگار شد و منو علي الان دقيقا ۲۵ روزه كه باهميم و تا آخرش هم كنار هم ميمونيم. الان هرچه زودتر عجله دارم برم خونه ي خودم. دوس دارم جهازمو آماده كنم. دوس دارم هرچه زودتر جشن عرسي بگيريم. نامزد موندن زياديش خوب نيست. دوس دارم تو خونه ي خودم بخورم و بخوابم و همه كارامو انجام بدم. تاريخ عروسيمون هنوز معلوم نيست ولي احتمالا فروردين باشه...

ميخوام از خداي خودم تشكر كنم و بگم كه خدا جون دوستت دارم الان خيلي احساس خوشبختي ميكنم چون مردِ من. عشق من كنارمه...

+ جمعه هشتم شهریور 1392 | 22:20 | لیلا |

تو اين پست فقط ميخوام از خدا تشكر كنم

فقط ميخوام از خوبيهاي خداي خودم بگم. خدايي كه هميشه صدامو شنيده. هميشه آرزوهامو برآورده كرده. هميشه مواظبم بوده. خدايي كه منو از سختترين شرايط زندگيم نجات داده. خدايي كه بهم سلامتي داده. بهم قدرت داده.. و از همه مهمتر خدايي كه منو به بزرگترين آرزوم يعني عشقم رسونده و قشنگترين روياهامو به واقعيت تبديل كرده. خدا هميشه درهاي رحمتشو به روم وا گذاشته. خدا بهترين نعمتشو بهم داد. يه عشق پاك. يه همسر خوبو مهربون. يه زندگي شيرين و با رفاه كامل. خدا خوشبختي رو به من هديه داد. دل منو پر از خوشي و لذت و آرامش كرد. حتي زماني كه من گناه ميكردم و مرتكب اشتباهي ميشدم. حتي زماني كه كم طاقت ميشدم و بهش ناشكري ميكردم حتي وقتهايي كه واسه دو ركعت نماز خوندنم تنبلي ميكردم بازم به تمام دعاهام جواب داد. ميخوام شكرگذاري كنم از خداي بزرگ و مهربونم. از اينكه هميشه منو لايق اين همه لطف و رحمت خودش دونسته و نذاشته هيچوقت تو زندگيم خم به ابرو بيارم. نذاشته سختيهاي زندگيم منو از پا بندازه. نذاشته غم و غصه براي مدت طولاني تو دلم سنگيني كنه. من هرچي از خداي خودم تشكر كنم باز هم كمه. هرچقدر از خوبيهاش بگم كم گفتم.

ميخوام از ته قلبم بگم خدايا دوستت دارم. خدايا هيچوقت تو شرايط سخت زندگيم تنهام نذار. خدايا بازم مثل هميشه صدامو بشنو. اين بنده ي حقيرتو. ناچيزتو بخاطر همه ي خطاهاش و ندونم كاريهاش ببخش. اگه دل كسي رو ناخواسته شكوندم منو ببخش. اگه كفر گفتم.اگه ناشكري كردم و نعمتهاي بزرگتو نديدم منو ببخش. اگه از خودم رفتار بد نشون دادم منو ببخش. و بازهم شكر ميكنم تورو كه اگه منو در تمام طول عمرم نميبخشيدي الان درحال حاضر من بدبخت ترين موجود جهان بودم. خدايا من بنده ي حقير تو هرچي دارم از لطف و بخشش و رحمت تو هست كه دارم. پس هميشه هوامو داشته باش. باز هم مثل هميشه به صداي قلبم گوش كن و آرزوهايي كه ازت ميخوام رو برآورده كن. خدايا تو اين روزها و شبها هركسي هر مشكلي داره. اگه گره اي تو زندگيش خورده. اگه منتظر يه معجزه از طرف تو كه زندگيشو تغيير بده تو اين معجزه رو تو زندگيش نمايان كن. خدايا داريم به آخرهاي ماه عسلت نزديك ميشيم. و هنوز چشم اميدمون به لطف و رحمت الهي تو. خدايا تو اين روزها به زندگي همه سرو سامون بده. همه ي مريضا رو شفا بده. همه ي عاشقهارو بهم برسون. به عزيزانمون عمر طولاني و سلامتي عطا كن. همه ي گناهكاران رو ببخش. به زندگي همه يه شانس دوباره بده.

زندگي همه ي مارو به كاممون شيرين كن. و هيچ كسي رو تو انتظار رسيدن به آرزوش نذار.

الهي آمين...

+ سه شنبه هشتم مرداد 1392 | 16:0 | لیلا |

آغوشـ ـ ـت علـــم را زيـــ ـر سوال ميبرد!!

آنقـــ ـ ـ ـدر آرامم ميكند كه هيچ مُسكنـــي جايــش را نميــ ـگيرد...


Ɔσитιиʋɛ
+ سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 14:52 | لیلا |

سلام به دوستهاي نازم.

اميدوارم حال همگي خوب باشه و روزهاي عمرشون بهشون خوش بگذره...


Ɔσитιиʋɛ
+ جمعه هفتم تیر 1392 | 17:41 | لیلا |

دوباره دوري...

دوباره دلتنگي...

دوباره تنهايي...

دوباره بيقراري...

دلم خيلي هواي عشقمو كرده. ۲۴روز كامل كنار هم بوديم.

اين روزهاي كنار هم بودنمون چقدر زود ميگذره. رفت تا ۲۲ برگرده. اين ۱۷روز رو چطوري تحمل كنم...

سخته ولي باهاش كنار ميام.

 


Ɔσитιиʋɛ
+ یکشنبه پنجم خرداد 1392 | 20:50 | لیلا |

اين روزا خيلي احساس خوبي دارم. علي كنارمه لحظه به لحظه. بودنش شادم ميكنه... براي روز زن اومد رشت. و هديه برام يه جفت كفش سورمه اي خوشگل خريد.. كه با لباس آبي كاربني ام سِت ميشه... دست عشقم دردنكنه.

زندگيم شده همونطوري كه آرزوشو داشتم. اعتراف ميكنم زندگي الانم خيلي بهتر از دوران مجرديمه. از دوران مجرديم زياد خاطره هاي خوشي ندارم. درسته كه خيلي از دخترا ميگن مجردي بهتره. تو خونه ي بابام واسه خودم حال ميكنم. ولي من ميگم بعدا كه برم خونه ي خودم حال بيشتري ميبرم...

از دانشگاه بگم. كلاسهاي آخره كه برگزار ميشه. براي يكي از درسام يه پروژه ي استاديوم داريم كه بايد طراحيش كنيم. و من درگير اونم. چون تو عمرم استاديوم نرفتم و بلد نيستم فضاهاشو طراحي كنم. هركي رشته اش معماري كمكم كنه. ممنون ميشم... يكشنبه هفته ي بعد با عشقم ميخوايم بريم كرج و از اون طرف با داييم اينا ميريم تبريز براي حنابندون برادرشوهررم. ۲خرداد هم كه عروسي داريم...

و ۳خرداد هم كه امتحان دارم و شبانه مجبورم برگردم رشت. خيلي بد شده اينطوري. اميدوارم اون امتحانو بتونم خوب بدم..

خدارو شكر ميكنم بخاطر همه چي. بخاطر اين كه منو به عشقم رسوند. هميشه شكرگذارشم. بخاطر اينكه بهترين روزهاي عمرمو داره برام رقم ميزنه... خدايا خودم نوكرتم. فقط نذار حسودا عشقمونو چشم بزنه...

الهي كه تا ابد دركنار عشقم خوشبخت باشم....

+ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 | 13:43 | لیلا |

عشقم ۳شنبه غروب رسيد رشت.. قرار بود ۱۵ ارديبهشت بياد ولي ديگه طاقت نياورد و اومد.

انقدر خوشحال شدم كه داره مياد. الان ولي دوباره رفت و از من دور شد...

اصلا اين اومدن و رفتنهارو دوس ندارم...

اين ۳روزي كه پيشم بود خيلي زود گذشت. ولي قراره ۱۵روز ديگه دوباره ببينمش. واسه عروسي يكي از فاميلاشون ميخوان بيان رشت.. يه خبر ديگه اينكه عروسي برادرشوهرم ۲ خرداد. و منم همون روز يه امتحان عمومي دارم و مجبورم كه اون درس رو حذف كنم. خيلي ناراحتم بابت اين جريان. علي ميگه حذف نكن. شايد صبح باشه. عروسي شبه ميتوني خودتو برسوني. ولي من ميگم نه نميشه اينطوري من خسته ميشم. شب تو عروسي از شدت خستگي نميتونم وايسم. و من اصولا آدمي هستم كه زود خسته ميشم. و اينكه فرداي روز عروسي من يه امتحان ديگه هم دارم و اون تخصصي و حتما بايد پاسش كنم اين ترم. و من بعد از عروسي بايد خودمو برسونم به رشت. نميدونم چرا قرار بود وسطهاي ارديبهشت عروسي بگيرن از شانس من اينطوري شد. اشكال نداره فداي سرم. خلاصه اينكه مجبورم تابستان ۶واحد بردارم تا عقب نمونم.

واسه عروسي داداش علي يه پيراهن خوشگل آبي كاربني خريدم و خيلي هم بهم مياد. پيش علي پوشيدم اونم گفت خيلي قشنگه بهت مياد. البته اون ميگفت چرا ميخري اين همه لباس داري يكي رو بپوش. ولي چون اصولا خانومها سر اين موضوع حساسن و منم يكشيون. دوس ندارم لباس قديمي بپوشم. علي ميگه من واسه عروسي داداشم لباس نگرفتم تو گرفتي. آخه اون همون كت شلوار كه تو عروسي داداش قبليش پوشيده بود ميپوشه.. واسه مردا كه مهم نيست لباس چي بپوشن... ولي من چون عروس كوچيكه محسوب ميشم دوس دارم خاص باشم... علي كلا ۴تا داداش داره و يه خواهر. كه همشون ازدواج كردن. منو علي هردو بچه ي آخري هستيم.

به خاطر همين تو خيلي از موارد. سليقه هامون. فكرامون. اخلاقمون شبيه هم ميمونه. حتي قيافه هامون هم بهم ميايم. يعني هركي مارو ميبينه همينو ميگه. قربون خدا برم كه خوب دروتخته رو باهم ساخته. تو اين مدتي كه با علي بودم بهتر شناختمش... به نظر من علي بهترين مرد دنيا براي منه... دوس داشتنش. حرفاش. كارهايي كه برام انجام ميده همه صادقانه و از ته دلشه... خيلي دوسش دارم...

از خدا ميخوام هميشه در كنار عشقم شاد و خوشبخت باشم...

منتظر فصل پاييزم. چون بعد از اون ديگه منو علي هر روز كنار هميم. چون كه ميخواد بياد رشت يا فومن درس بخونه واسه كارشناسي...

آخ كه چقدر دلتنگشم....

+ جمعه سی ام فروردین 1392 | 20:33 | لیلا |

وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه

دل اگه میگه صبورم خود فریبی میکنه

صدای قناری محزون و غم آلود میشه

واسه من هرچی که هست و نیست نابود میشه

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ میشه

وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن

با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن

روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه

نفسم به یاد تو یکی یکی آه میشه...

 


Ɔσитιиʋɛ
+ جمعه شانزدهم فروردین 1392 | 22:18 | لیلا |

سلام دوستهاي خوبم.

ســــــــال نو مبــــــــاركــــــــ

انشالله همتون تو زندگيتون سلامت. سرزنده. سرخوش. سربلند. سعادتمند. ثروتمند و سرافراز باشيد

ميدونم زودتر بايد پست ميزاشتم. ولي چون مسافرت كرج بودم و به نت دسترسي نداشتم نتونستم زودتر بيام.

سال ۹۱ براي من سال خوبي بود. از همه مهتمر زمستونش خيلي خاطرات خوبي ازش دارم. من تو اين سال به عشقم رسيدم. و خدا منو به آرزوم رسوند. هميشه خدا رو شكر ميكنم. ميدونم بنده ي خوبي براش نبودم و خيلي وقتا تو زندگيم اشتباه كردم. ولي ميدونم كه خدا خيلي بخشندست و منو ميبخشه.

تو زندگيم خيلي احساس آرامش و راحتي ميكنم. اين دوران نامزدي خيلي داره بهم خوش ميگذره. گوش شيطون كر.!!!

اميدوارم هميشه اوضاع زندگيم همينطور خوب بمونه. اميدوارم تو سال ۹۲ همه عاشقها به عشقشون برسن. خصوصا دوستهاي گلم. پري. رعنا. مريم عزيزم. از خدا ميخوام هرچه زودتر خدا آرامشو به زندگيش برگردونه. و دوستهاي ديگه ام فاطيما. مريم. نياز. ناصرعزيز و دوستهاي ديگه اميدوارم  تو زندگيشون خوشحال و سلامت باشند و تو اين سال ۹۲ به آرزوهاشون برسن.

از خدا بخوايم تو سال جديد هممونو عاقبت بخير كنه.

الهــــــي آميـــــن...

 

+ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 16:35 | لیلا |

چه حس خوبيه وقتي تو آغوش تو جا ميشم

چه خوبه با تو ميخوابم با تو از خواب بيدار ميشم

چه حس خوبيه چشمام ميبينه روي زيباتو

كنار من نشستي تو چه زيباست اون نگاه تو

اگه باشي كنار من با تو خوشبختترين فردم

با تو دنيام بهشت ميشه ميرن غصه هام و دردم

چه حس خوبيه وقتي ميدونم كه تورو دارم

دلم با بودنت خوشه باتو هيچي كم ندارم

خداروشكر دنيامون شده تعبير رويامون

خداي مهربونمون هميشه هست باهامون

شديم ما ديگه مال هم

ميمونيم ما براي هم

با بوسه هات گُر ميگيره تنم

اوني كه عاشقونه دوستت داره فقط منم...

+ چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 18:31 | لیلا |

دلم گرفته. عشقم از من دور شد. خيلي به بودنش عادت كرده بودم. بهش وابسته شده بودم. اين دور شدنها اذيتم ميكنه. اگه پروژه نداشتم منم با عشقم ميرفتم. ولي به علي گفتم هفتم بياد با هم ميريم كرج. همين يه ساعت پيش رسوندمش ميدان گيل. نميدونم امشب رو بدون عشقم چطوري بخوابم. خداكنه اين چند روزي كه نيست واسم زود بگذره. دارم ديوونه ميشم. اين چند روز كه كنارم بود بهترين لحظه هامو ميگذروندم. علي يه مرد نمونه است. خداروشكر ميكنم كه همچين شوهر خوب و مهربون و دلسوزي نصيبم شده. مهمتر اين كه خداروشكر ميكنم كه منو به عشقم رسوند بعد از اين همه سختيها و عذابهايي كه منو علي كشيديم از دوري همديگه. حالا ميدونيم كه مال هميم. هيچ كس نميتونه مارو از هم جدا كنه. اين حس خوبي بهم ميده. فقط از خدا يه خواهشي دارم. اين عشقي كه منو علي نسبت بهم تو قلبمون داريم تا زمان مرگمون پايدار باشه. خداكنه آرامش و خوشبختي هميشه تو زندگيمون باشه. از روزمره هام بخوام بگم. دور روز بود كه منو علي تو اسباب كشي برادر كوچيكم كمك ميكرديم. مخصوصا علي خيلي زحمت كشيد اين چند روز وسايلهاي سنگينو به همراه داداشم بلند ميكرد. و اينكه بابام براي علي شرط گذاشته بود ليسانسشو بگيره. اين چند روز هم كه اينجا بود درگير ثبت نام دانشگاه بود. بدون كنكور قراره ثبت نام كنن. ولي قراره از مهر ماه علي درسشو شروع كنه. فكر كنم عروسيمون هم ميمونه براي يه سال بعد. دلم ميخواد هرچه زودتر عروسي كنيم بريم تو خونه خودمون زندگي كنيم. خونه اي كه بابام بهم داده. من و ۴تا از داداشام ميريم تو يه ساختمون زندگي ميكنيم. همسايه ميشيم. با علي رفتيم تو واحد خودمون نگاه كرديم خونمونو و فيلم هم گرفتيم...

اين بود حرفاي من. دوستهاي مهربونم ازتون ممنونم كه هميشه بهم سر ميزنيد. دوستتون دارم...

+ سه شنبه یکم اسفند 1391 | 20:48 | لیلا |

سلام دوستهاي گلم بلاخره تونستم وقت خالي پيدا كنم بيام براتون بنويسم.

 


Ɔσитιиʋɛ
+ جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 16:34 | لیلا |

سلام دوستهاي گلم. اومدم يه چيزي رو تعريف كنم واستون.

برين ادامه ي مطلب


Ɔσитιиʋɛ
+ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 | 21:34 | لیلا |

خداروشكر همه چي امن و امانه. فقط بعضي وقتا دلم ميگيره و تنگ ميشه. كه اينم زياد مهم نيست.

دوروزه بدجور سرما خوردم. امروز رفتم دكتر دوتا آمپول زدم. الان كمي بهترم. ديگه تا بهمن چيزي نمونده. قراره اگه خدا بخواد بهمن ماه بهترين اتفاق زندگيم بيفته. اتفاقي كه سالها منتظرش بودم و سرنوشتمو تعيين ميكنه. از آخرين باري كه علي رو ديدم نزديك 2ماه ميگذره. تو اين مدت هم فقط از تو وبكم همو ديديم. اونم خيلي كوتاه و مختصر. ولي باز شكر تونستيم از همونجا هم همو ببينيم دلمونو خوش كنيم ولي هيچي مثل كنار هم بودنمون نميشه. تصوير زنده و لمس كردن دستامون كجا و تصوير بي حركت و بي كيفيت وبكم كجا. اين روزا هم فقط دارم لحظه شماري ميكنم. خيلي خوشحالم از اين بابت كه ميدونم بابام هم به ازدواج منو علي راضيه. پس ديگه هيچ مشكلي نميمونه و جاي هيچ نگراني نيست. به علي هم كه گفتم خيالش راحت شد. اونم خوشحال شد از شنيدن اين خبر. هيچي ديگه خبر خاصي نيست. فعلا درگير پروژه هاي خودم و علي هستم. من خودم از علي خواستم كه پروژشو بده من انجام بدم. اونم قبول كرد. آخه عزيزم وقت نميكنه واسه تكميل پروژه اش. اين ترم ديگه علي دانشگاشو تموم ميكنه خيالش راحت ميشه. ولي من تا 3ترم ديگه دانشگاه دارم. خيلي مونده تا تموم بشه. اصلا به رشته ي معماري علاقه اي ندارم همينطور مجبوري دارم ادامه ميدم توكل به خدا...

خب تا بهمن ماه ديگه مطلبي يا حرفي واسه گفتن ندارم. تا اون موقع خداحافظ همگيتون. شاد و سلامت باشين دوستهاي گلم...

+ شنبه نهم دی 1391 | 18:38 | لیلا |

دوس دارم تو لحظه هام یاد تورو من بیارم

این دل دیوونمو از تو سینه دربیارم

دوس دارم پیشم باشی هرثانیه نگات کنم

دوس دارم اسم تورو عشق خودم صدات کنم

دوس دارم هوا باشی برام تورو حست کنم

دست بکشم توی موهات دستاتو من لمست کنم

دوس دارم کنار تو آروم و ساکت بشینم

اون روزی که تو میشی مال خودم رو ببینم

دوس دارم خدای ما حرفامونو گوش بکنه

مزه ی عشقمونو برای ما نوش بکنه

دوس دارم  حرفای مهربون و صادقانتو

دستهای گرم و نوازشهای عاشقانتو

دوس دارم رویاهای کنار با تو بودنو

کنار هم از عشق هم قصه ی عشق سرودنو

دوس دارم فقط تورو

باهام بمون ای عشق من از تو خیال من نرو

 

(شعر از ليـــلا)...

+ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 | 19:34 | لیلا |

دوباره از من دور شد. دوباره بینمون فاصله افتاد...

بازم باید صبور باشم. بازم دلم براش تنگ شده...

خب میخوام ماجرای این چند روز اخیرو تعریف کنم...


Ɔσитιиʋɛ
+ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 | 13:26 | لیلا |

قالب های سُرنا